یادم میاد روز سه شنبه بود معلم عربی سال سوم دبیرستان بچه های تنبل کلاس رو اورد پای تخته کلاس البته منم جزئی از اونها بودم ، و گفت که اگه یک بار دیگه نمره عربی رو زیر 12 بگیرید از کلاس من اخراج هستید و مستمر آزاد میشید (من یه بار هم سال 4 دبستان مستمر آزاد بودم البته خانم معلم به من مستمرم رو داد،اسمش رسولیان بود یه زن چاق و مهربون،اصولا همه چاق ها مهربون هستن مثل من) من که ترسیده بودم نکنه آقای حسن نژاد بخواد من رو بندازه یا مستمر آزادم کنه بهش قول دادم که نمره بالا 12 بگیرم.
آقای حسن نژاد بچه شمال رشت بود برادرش هم قبلا معلم ما بود شغل اصلیش برنج فروشی بوده یه بار که آقای حسن نژاد رفته بود ستاد برای نمایندگی شهر ساری به برادرش گفته بود که بیاد و به ما درس بده،وقتی هم که آمد بوی انبه آورد نشسته شروع کرد در مورد برنج های اعلای خودش ، یا درباره آداب ازدواج و رسم و رسوم در شهرستان ها ، میگفت من هنوز دستمالی که نشان دهنده باکره بودن زنمه رو نگه داشتم که

یکی بلند شد گفت : استاد کجا نگه داشتین توی الکل یا توی صندق امانات که کلاس منفجر شد،

بنده خدا کیفش رو برداشت و رفت بعد هم ناظم اومد و 2 نمره از همه کم کرد،بگذریم بله آقای حسن نژاد گفت : که دو روز دیگه 5 شنبه من میخوام امتحان بگیرم اگه نخونید دیگه سر کلاس من نیایید.

بگذریم که توی این دو روز من حتمی یک بار هم لای کتاب رو باز نکردم صبح 5 شنبه که سوار اتوبوس شدم وقتی یادم افتاد که امتحان داریم دلم میخواست مثل این فیلم ها یه داد بزنم که همه صدام رو بشنون ولی چه فایده گاوم زایده بود اونم یه گوساله بزرگ اندازه حسن نژاد ، توی اتوبوس گفتم تقلب میکنم ولی نمیشد جلویی من ، از من بدتر بود چون بچه های تنبل رو مینداخت کنار هم، بچه زرنگها هم مطمئنا پیش استاد میشستن،پس باید چیکار میکردم ؟


که یهو یه فکر بکر از جلوی چشمام رد شد خورد به شیشه اتوبوس ، از اتوبوس پیاده شدم رفتم سمت دبیرستان جلو بچه های خودم رو زده بودم به گیجی به هیچکس سلام نمیکردم توی صف باید بر میگشتم سمت قبله برای خوندم دعای فرج منم بر نگشتم شروع کردم به آواز خوندن با صدای آروم که بچه ها فقط بشنون ، بچه های هر چی سعی میکردن من رو به سمت قبله برگردونن نمیتونستن چون یا داد میزدم یا با اخم نگاهشون میکردم، دعا که تموم شد بچه ها برگشتن سمت ناظم که من روم رو کردم سمت قبله و دعا میخوندم، بچه ها گیج شده بودن که چرا دارم اینکارو میکنم،حرف های ناظم که تموم شد دستور داد بریم سر کلاس منم برگشتم رفتم سر کلاس بعد رفتم زیر میز خوابیدم که معلم ادبیات اومد تو دید که من زیر میز خوابیدم اعصبانی شد گفت زارعی بلند شو ، مگه با تو نیستم ، منم اصلا بهش توجه نمیکردم یکی از بچه ها از سرجاش بلند شد اومد سمت من سرم رو گرفت رو پاش بعد چشمام رو که بسته بودم رو باز کرد منم سریع چشمم رو بردم بالا که سفیدی چشمم معلوم بشه که یهو داد زد استاد ترامادول خورده.

(درسته من نقشه کشیدم که نقش یکی که ترامادول خورده رو بازی کنم که از دست حسن نژاد فرار کنم زنگ دوم عربی داشتیم و من نخونده بودم ، سال 87 بچه ها قرص های ترامادول رو خشاب خشاب میخوردن ، کسی که ناشتا یه خشاب ترامادول 100 بخوره مغزش به هم میریزه ، یکی از بچه ها که خورده بود تعریف میکرد من 1 ساعت داشتم با چراغ خوابم صحبت میکردم فکر میکردم خداست که اومده سمت من، چقدر گریه کردم و توبه کردم بعد ازش خواستم که بذاره ببوسمش اونم به من اجازه داد تا لبم رو گذاشتم رو اون نور که لبهام سوختن، یا یکی دیگه توی مدرسه خورده دکتر مدرسه رو گرفته بود زده بود و به معلم آرایه های ادبی تعظیم کرده بود، برای همین منم این نقشه رو کشیده بودم و هیچکس هم شک نمیکرد که این کارم دروغ باشه)

آقای واصلی رفت پیش ناظم آقای چایچی که بگه چی شده بچه ها من رو انداختن رو دوششون اوردن انداختن روی میز ناظم که منم برای اینکه طبیعی جلوه بده داد زدم :


گمشو آشغال دستت و از ... بیار بیرون ، بچه ... بزن به چاک
،
که ناظم اومد کنارم گفت :
مجتبی چی شده؟ چرا فحش میدی؟

بیا روی زمین دراز بکش ، منم اصلا حرفش رو گوش نکردم گذاشتم ناظم و یکی از بچه ها من رو روی زمین بخوابونن، که یهو مدیر مدرسه اومد توی دفتر تا من رو دید گفت :

چی شده آقای چایچی این سر و صدا ها برای چیه؟
چایچی هم براش توضیح داد که ممکنه ترامادول خورده باشه،مدیر هم دوزانه نشت روی زمین رو کرد به من گفت :

چی شده زارعی جان؟ چی خوردی کثافت
خر ،

نزدیک بود بزنم زیر خنده ، نشست کنارم نبضم رو گرفته بود گفت : چرا آقای معینی (دکتر دبیرستان) نیامده؟ که ناظم گفت :
ترسیده بنده خدا زنگ زده آمبولانس.

تا شنیدم آمبولانس نزدیک بود سکته کنم گفتم خدایا حتما بعدش هم زنگ میزنن به مادرم که خونست، داشتم فکر میکردم که یهو یه سیلی محکم خورد توی صورتم خدایش من فقط شنیده بودم که بعضی از سیلی ها جوری هستش که برق از جلوی چشمات رد میشه که من اون موقع رعد و برق دیدم ، بعد یکی دیگه زد اون ور صورتم داشتم از درد میمردم که یهو مدیر شروع کرد به فشار دادن کول هام ، کول هام داشتن میشکستن نمیدونید چه دردی داشت، بعد پاهام رو گرفتن به سمت بالا که خون به مغزم برسه یه لحظه خندم گرفته بود بعد سریع جدی شدم با خودم گفتن الان که شلوارم رو بکشن پایین، که صدای آمبولانس رو شنیدم که آژیر کشان اومدن توی مدرسه.


معلم ها اول زنگ رو درس ندادن بلکه داشتن بقیه رو نصیحت میکردن که مثل من نشن،مدیر رو کرد به من گفت :


مجتبی نترس گروه نجات اومد
،

خداییش دیگه نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم آخه
S.O.S گروه نجات هستش حالا اگه بعضی ها به آمبولانس میگن گروه نجات رو نمیدونم ولی اون لحظه برای من خنده دار بود نمیدونم چی شد اون رو گفت منم با ناخن شست انگشت اشارم رو فشار دادم که نخندم.
وقتی که بچه های تکنیسین پزشکی اومدن سریع نبضم رو گرفتن بعد فشارم رو و گذاشتنم روی میز که پزشک مدرسه اورده بود ، منم یخورده خودم رو به خوب شدن زدم که یکیشون گفت خداروشکر خطر رفع شده نبضش که عادی هست فشارش فقط بالا بوده شاید به خاطره این بوده باشه،مدیر گفت : لازم هست که ببریدش به بیمارستان؟
تکنسین پزشکی : نه فقط باید استراحت کنه.
مدیر رو کرد به ناظم که زنگ بزن به خانم زارعی بیاد اینجا،فقط آروم بهشون بگو که نترسن.
ناظم هم گوشی رو برداشت دفترش رو باز کرد و زنگ زد خونه.
ناظم : سلام خانم زارعی
مادرم : سلام بفرمایید!!!
ناظم : چایچی هستم ناظم پسرتون،خانم زارعی پسرتون بیماری خاصی داشتن؟
مادرم : داشتن ؟ یعنی چی ؟ چیزی شده ؟
ناظم : نه خانم زارعی منظورم این بود که بیماری خاصی دارن آخه حالشون بد شده.
مدیر : آقای چایچی این چجور حرف زدنه مرد مومن، گوشی رو بده به من.
مدیر: سلام خانم زارعی ، من طالبی هستم مدیر دبیرستان پسرتون،آقا مجتبی فشارشون افتاده بود حالشون بهم خورده همین ، چیزی نشده خواهرم الان گروه نجات اینجاست.
مادرم : بله،میگرن داره،الان میام اونجا خداحافظ.
مدیر رو کرد به تکنسین های پزشکی گفت : میگرن داره شاید به خاطره این باشه، بنده خداها هم باورشون شده بود و به من گفتن بخواب تا مادرت بیاد و همه رفتن بیرون به جزء مصطفی که مونده بود مواظب من باشه نیافتم پایین ، رو کردم به مصطفی گفتم رفتن، مصطفی با تعجب نگاهم میکرد، گفتم به چی نگاه میکنی بچه ... با خنده.

مصطفی : خیلی عوضی هستی منم باورم شده بود ، خیلی فیلمی ، خوب امتحان رو پیچ رفتی


نیم ساعت بعد مادرم اومد دنبالم و اجازم رو گرفت و رفتیم ، توی راه یه دونه زد تو سرم گفت : باز دیوونه بازی در اوردی،چرا بنده خداها رو اذیت کردی من که میدونم داری نقش بازی میکنی،رو کردم به مادر خندم گرفته بود کل قضیه رو گفتم ، توی ماشین اینقدر خندمون گرفته بود که نزدیک بود تصادف کنیم.


شنبه که رفتم مدرسه از ناظم و مدیر معذرت خواهی کردم که اذیت شدن ، گفتم من 3 تا قرص پروفن خورده بودم چون سرم خیلی درد میکرد.

حسن نژاد هم اون امتحان رو به خاطره من کنسل کرد انداخت 3 شنبه که من شدم